پاییز...
و پاییز در کوچه قدم می زند
نه در دل من...
بدون شرح
و پاییز در کوچه قدم می زند
نه در دل من...
ازم نپرس چرا؟ نگو نمی دونی چرا؟ نگو که هیچی نداری. ازم نپرس :دلت به چی من خوشه؟!
نه! جواب نمیدم...
خیلی خب... باشه... اینطوری نگام نکن. چی می خوای بدونی؟
چرا نمی ذارم تنهام بذاری؟ دلم به چیت خوشه؟
اون چشمای معصومت که وقتی بهم نگاه می کنه یه چیزی توشه که هیچ جا پیداش نمی کنم
خودمم...آره خود کوچیکم...خود صاف و براقم!
آره خودمم که تو نم چشمات وول می خورم و می افتم رو گونه هات و اما بازم تو چشماتم!
می خندی؟!
آره بخند
خنده ات مثل بچه ها می مونه... از ته دلته
می دونم که تو اون دل ساده هیچی نیست جز...
جز من!
آره دلم بهت خوشه
نه به خاطر چیزی که هستی یا نیستی یا باید باشی
به خاطر چیزی که خودم هستم وقتی با توام!
آره بخند و بذار تو نم چشات ببینم خودمو
ببینم و باز بال در بیارم و پرواز کنم...
![]()
...
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست...
...
تقدیم به روح مهدی عزیز که رفتنش گرد غمی رو دل همه پاشید و همه رو بیدار کرد...![]()
بوی بهار نارنج می داد نگاهت
بوی تلخ و شیرین ندانستن
من بو کشیدم و باز مست شدم
باز مست شدم
و تلو تلو خوردم در خیابان های تاریک نگاهت،
فرو رفتم در حس خاکستری عمق خیابان
و لمس کردم سردی دستانت را
دستان سردرگمت را.
این روزها همه چیز بوی نارنج های بهار را می دهد
تو هم شبیه بهار نارنج شده ای
و من باغچه وار انتظار می کشم
انتظار رسیدنت را!
شانه هایم جمع شده از تنهایی
میان مه نفس هایم به دنبال نشانی از توام
و در تک تک ذره های اطراف!
...
تنها در تکه های جدا شده از آسمان
بلور نگاهت را می یابم:
سرد
سنگی
کوچک!